X
تبلیغات
عسل مامان
عسل مامان
یه وبلاگ برای دختر گلم

سلام عسلم

خوبی دختر گلم. الان که دارم برات می نویسم نیمه شب دوشنبه نیمه شعبانه و من یزدخونه مامان بزرگ اینا هستم. خیلی وقته میخوم واست بنویسم اما میدونی که پایان نامه و شیطنت هات نگذاشته که بیام سایتت رو آپ کنم. اما امشب میخوام برات بنویسم میخوام از روز اومدنت بگم روزی که با وجود سختی هاش بهترین روز عمرم بود روزی که خدا تو رو صحیح وسالم بهم هدیه داد.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1392 توسط مامانی

 

سلام دختر خوشکل مامان

عسل مامانی

تعجب نکن که گفتم دختر آخه مامانی الان نزدیک اومدنته تو هفته 38 ام یعنی ایشا.. حدود 2 هفته دیگه میای تو بغل مامانی. ببخشید که یه مدت طولانی برات ننوشتم والا اینقد مشغله داشتم که نرسیدم ولی ایشا... جبران میکنم میخوام برای عسل عزیزم یه وبلاگ بزنم و سعی کنم به روز نگهش دارم با عکسای قشنگت و خاطرات روزمرت.

 نمیدونی چقدر انتطار سخته ....اینکه ببینمت ....محکم بغلت کنم.....وای خدایا حتی فکرشم دیوونم میکنه. راستش لحطه شماری میکنم برای روز زایمان که ببینمت با اینکه میدونم خیلی دردناکه اما به نتیجش که فکر میکنم ارزششو داری پس کاش زود تر برسه اونروزی که تو رو رو تو آغوشم میگیرم ایشا... که صحیح و سالم سالم سالم میای تو بغلم.

به امید دیدار عزیزترینم


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند 1391 توسط مامانی

به نام خدای بزرگ و مهربونم

امروز 19/4/91 بهترین خبر رو بهم دادن. دارم مامان میشم. دیروز که بعد از تولد سحر تو خونه خودمون بودیم و تست حاملگی مثبت شد باورم نمیشد تا صبح درست نخوابیدم همش تو فکر بودم تا اینکه صبح زود رفتم آزمایشگاه اما نتیجش افتاد برای ساعت 1 ظهر. ساعت 1 بعد از بیست بار تماس بعد از اشغالی خط آزمایشگاه ضربان قلبم تند بود تا اینکه خانمه گفت "خانم کریمی باردارید" اینقد هول شدم که یه تشکر یادم رفت اولین نفری که فهمید مادر جان بود که گفت ایشا.. مبارکه و من اما یه حس ناشناخته ای داشتم....خوشحالی...ناراحتی... .شوق....نگرانی.... .ترس.. همه یکباره تو وجودم اومد سریع به ابوالفضل زنگ زدم باورش نمیشد خیلی خوشحاله الهی فداش بشم که بابای بچه گلمه...

و اما تو کوچولوی خوشگلم

نمیدونی نیومده چقد تو دل مامانی وبابایی جا داری از همین امروز لحظه شماری میکنم تا ببینمت ایشا.. چه پسر و چه دختر صحیح و سالم پا به دنیای ما بزاری . میدونم هنوز خیلی کوچیکی و نمیتونم حست کنم اما دوست دارم باهات حرف بزنم...درد دل کنم ... دوست دارم همه زندگیمو به پات بریزم ایشا.. این 9 ماه به سرعت برق و باد بگذره و بیای تو بغل مامانی اونوقته که به همه آرزوهام رسیدم.

خدای مهربونم

خدایا شکرت خیلی دوستت دارم تو زندگیم به همه آرزوهام رسیدم و اینو مدیون مهربونی و بزرگی تو ام. ایشا.. بتونم بنده خوبی برات باشم و ازمن راضی باشی.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 توسط مامانی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ